سال اول / شماره سوم / جبران خلیل جبران

گزین گویه هایی از جِبران خَلیل جِبران




جِبران خَلیل جِبران
، نویسنده، شاعر و هنرمند شهیر لبنانی در 6 ژانویه 1883 و در روستای البشرای لبنان دیده به جهان گشود. وی در 10 آپریل 1931 و در سن 48 سالگی در بیمارستان سَنت و ینستِ نیویورک دیده از جهان فرو بست. این ادیب گرانمایه در عمر کوتاه خود به خلق آثاری پرداخت که تا ابد جاودان خواهد ماند. مشهورترین اثر ادبی خَلیل جِبران کتابی است تحت عنوان "پیامبر" که در سال 1923 به نگارش در آمد. ترجمه های متعددی از این اثر به فارسی موجود است. ترجمه دکتر مهدی مقصودی زیباترین ترجمه این اثر هنری به فارسی است.


هشدار! عشق است که بر تخت می نشاند و به صلیب می کشاند، و هم او که سرچشمه رویش است حَرس می کند.

و دوست بدارید لاکن عشق را به زنجیر بَدَل نکنید.

دل سپردن آری حکایتی است دلپذیر، لکن دل را نشاید به اسارت دادن، که تنها دستهای حیات خانه دل است و بس.

کودکان فرزندان شما نی اند. آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او.

آنچه امروز شما راست، یک روز به دیگری سپرده شود. پس امروز به دست خویش عطا کنید، باشد که شهد گوارای سخاوت نصیب شما گردد، نه مرده ریگی وارثانتان.

و در خُنکای خَزان که خوشه های انگور از دامن تاکستانهای خود باز ستانید و به چرخُشت سپارید، در قلب خود بگویید: "من نیز خود، تاکستانی باشم که میوه هایم به خمره اندازند، و چون شرابی تازه در خمخانه ابدیت انباشته ام کنند."

و کار با عشق چه باشد؟ چونانکه بافتن جامه ای به تار برآمده از دل و پود بر کشیده از جان، گویی برای قامت دلدار.

کار، تجسم عشق است.

شادمانی، چهره بی نقاب اندوه است به معیار دل، و آوای خنده از همان چاه بر شودکه بسیاری ایام، لبریز اشک باشد.

از برای زیستن، ساکن مقبره هایی نشوید که مردگان بنا کرده باشند.

جامه های شما زیبایی تان نهان تواند کرد، اما زشتی تان هرگز.

 و چون تهی دستی به معامله آید، دلگیر مباشید. که او سخن دل برابر دسترنج شما نهد، کلامی مقابل کالایی.

و اینک شما که بر مسند قضا نشسته اید و بنای عدالت دارید، آن را چگونه حکم کنید که تن پوش و تن پاکیزه دارد اما به ژرفای روح خویش طرار است و بد کار؟

و زنهار! آنچه آزادی نام دهید، خود سخت ترین زنجیر باشد، گرچه حلقه هایش در پرتو خورشید بدرخشند و  برق آن چشمهاتان خیره کند.

انبوه رنج، بیشتر آن است که خود برگزیده اید.

دوست پاسخ نیاز آدمی است. و دوستی را به طلبِ هیچ مقصود نخواهید مگر اعتلای روح.

آن زمان که با اندیشه خود عزم آشتی کنید، سخن آغاز می گیرد.

به طبیعت ریشه ای ماننده شوید که در خاک پنجه افکند و از پستان زمین نوش کند. که طبیعتِ میوه، دادن است و نیاز ریشه، گرفتن.

عبادت، گسترده جان است بر بی کرانه هستی و آمیزش انسان است با اکسیر حیات.

مبادا که از روح خویش غافل شوید، یا که با حقیقت آشکار آن مقابل.

به ساحت اندیشۀ زنبور، بستر گُل، چشمه سار زندگی است، و در باور گُل، زنبور پیام آور عشق.

زیبایی قامت بلند ابدیت است، نگران منتهای خویش در زلال آینه.

و حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر.

به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند. 

Comments